ما چند تا
سلام به همه دوستان به دلیل بی جنبگی بعضیا ه دختر چه ژسر مدتی وب راکد بود من پری دریاها از کلاس 04 در خدمتتون هستم امیدوارم خوش باشی همیشه تو اولین آپم میخوام یه حال اساسی بدم برین ادامه مطلب و عکس بچه های ما چند تا رو ببینید سلام به همه، عیدتون پساپس مبارک! به دلایلی بسی چند مبهم از آپ کردن وبلاگ امتناع کردیم (متن ادبی رو حال کردین؟ ما که خودمون کفمون برید.) میخوایم از ایام عید و چند روز قبل و بعدش بنویسیم. آنچه گذشت: چیدن سفره هفت سین::برای خرید رفتیم بازار، یعنی حاج خانم منبری و فاخته و رنا و آمارو و مهرانه خواهر احمدنیا!!! خوشخال رفتیم خریدامونو کردیم،حالا واسه خاطر شیش تا شمع چهار بار دور یه چهارراهو گشتیم. دیگه هرجا می رفتیم متوجه نگاه هایی میشدیم که با لبخندی ملیح نثارمون میشد، که آخرم پیدا نشد و خانمِ مستر رضایی برامون از تهران خرید. از قضا توی راه آقای پیمانی رو دیدیم!بابا این معلمام یه پا ملّه گردن واسه خودشونو ما نمی دونستیم!!! حالا کلی احساس ترکوندیم یهو برداشت زد تو حالمون که چیه عین این برّه ها که مامانشونو می بینن دویدین طرف من؟! هی اگه دیدی 5 تا دختر علّاف توی بازار راه رفتن بدان پیمانی زده تو ذوقشون غصه خوردن... حالا مامانِ فاخته زنگ زد و گفت بیاین خونه ناهار آماده کردم، گفتیم نه! آقای کلانتری برامون ساندویچ میاره، کلّی لواشک و ترشک به امید ناهار خوردیم،حالا رفتیم سر ایستگاه در کمال ناباوری دیدیم آقای باقر زاده اومد دنبالمون، کارد میزدی خونمون در نمی اومد.گریمون گرفته بود،توی سرویس تقریباً عین جسد افتادیم، آدیسا و رازبدِ شصت فطرت ما رو با اون حال نزارمون از سرویس پیاده کردن و از در پردیس تا خود مدرسه پیاده اومدیم، چششون کور باید مارو کَشُل کَشُل میبردن. حالا رسیدیم مدرسه دیدیم زنگ اول بیکاریم. زمین و زمان از آدیسا و رازبد و دبیربومی محترم رو فحش دادیم. سر کلاسِ خانم درخشان تقریباً مرده متحرک شده بودیم. ایشون طی یک حرکت آرتیستی که واقعاً ازشون بعید بود، گفتن برین از بوفه، ساندویچ بگیرین و باز یه چیز دیگه حیرت ما رو برانگیخت که از قبلیه عجیبتر بود. خانم خمر سه تا غذا که واسه 5 نفر بود بهمون داد که البته اونم خودش تو اون وضعیت نعمتی بود!!! عین قحطی زده ها رفتیم سالن مطالعه، پریدیم سرشون، ( بیچاره معلما چه جوری این غذاها رو می خورن؟) یه تیکه گوشت مونده بودکه چشم 5 نفر دنبالش بود. آخر به هیچکی نرسید، چون افتاد زمین!!! چه لحظه سختی بود، وقتی گوشت افتاد قلبا همه از حرکت وایستاد،چشما پر اشک شده بود(البته عکساشو می بینین، حالا بالاخره با همه این بدبختیا و مخ گنجعلی زدنها و فک زدن پیش توسلی ها( که در نهایت به ناراحت شدن توسلی از پری دریاها انجامید) سفره چیده شد که عکس اونا رو هم ببینین. شب چهارشنبه سوری:: هفت نفر از بچه ها به بهانه جمع کردن سفره اومدیم مدرسه (بعد از ظهر تعطیل بودیم. حالا خودتون حدث بزنین چه عامل مهمّی وجود داشت که ما رو به قبول خروج اختیاری( اخراج) واداشت) البته داریم میگیم بهانه. اصلش به خاطر وداع با دبیرای گرامی اومدیم که در نهایت به بیرون کردن گلّه ای از ما از مدرسه ختم شد!!! ایّام عید::آقا چشتون روزبد نبینه یه دفترچه نوروزی(همون پیک نوروزی خودمون) بهمون دادن که حل کنیم، حالا کی حل کرد؟! خدا میدونه، البته از خانم های خ.خ فاکتور گرفتیم!!! البته درباره ایام عید نمیشه مطلب خاصّی نوشت، چون هرکس به کار خودش مشغول بود! بعد عید:دوشنبه 16/1/89 امتحان فیزیک: اوه اوه اوه، این یکی دیگه واقعا فاجعه بود. باز طبق معمول این احمدنیای محبوب(ودروغ) یه امتحان گرفت که به درد خواهرشم( مهرانه) نمی خورد...! دیگه فکرشو بکنید چی بود!!!اینقدر سخت و پر غلط و غلوط بود که هیشکی نفهمید امتحانشو چیکار کرده. درواقع میشه گفت همه به نحو احسن به هیکل هرچی امتحانه گند زدن!!! خوب سه شنبه اومدیم مدرسه، برنامه اینجوری بود:زنگ اول ریاضی،زنگ دوم ادب و زنگ سوم فیزیک:. البته ظاهراً 02 پسرانه هم زنگ اول ریاضی داشتن(یعنی قاعدتاً دو تا 02 باید با هم ادغام میشدن!!!!!)که برای اینکه زیاد غصه نخوریم با 01 ایا ادغاممون کردن ( چه شباهتی واقعاً!!!). زنگ ادبم به خوبی و خوشی گذشت. زنگ سوم هنوز احمدنیا نیومده بود! ما که دیگه واقعاً امیدوار شده بودیم که با 03 ایا باید ادغام میشیم که یهو دیدیم احمدنیا اومد، گریمون گرفته بود. این همه نیومده بود ادل سر کلاس ما رسید. البته کاملاً تابلو بود که از خواب بیدار شده، چون موهاش معلوم بود شونه نشده و مجعد ریخته شده بود تو صورتش( حالا با یه ذره مو چقدر این صحنه خنده دار بود!) حالا اومده سر کلاس سلام نگفته، شروع کرد::مثال!!!!!!! ای درد مثال،بمیری خوب بذار بشینی رو صندلی بعد شروع کن! ما به خاطر خودت میگیم وگرنه ما که مشکلی نداریم(ودروغ). حالا بعد کلی غر و لند که من خواب بودم چشم وا کردم دیدم مدرسه ام و از این حرفا( که بیشتراز مامانا سر میزنه) شروع کرد به حل کردن سوالای امتحان دیروزشو پی برد که سوال پنجش بی معنی بود!!! خوب این بود تمام وقایع این چند مدت( یکم طولانی شد) از همراهی شما متشکریم، شما رو به خدای منّان می سپاریم، علی یارتان... ضمناً دوباره یادآوری میکنیم که در این وبلاگ تمامی وقایع حقیقی و اسامی افراد به طور مستعار به کار رفته اند. به جز دبیران. پس لطفا از حدث زدن اسامی به شدّت خودداری کنید!!! کما اینکه حدثاتونم اشتباهه( خودشون میدونن کیان)
(از همتون ممنونم برو بچ پایه و.... که توو این مدت که نبودم نظر گذاشتین...این چند وقت که نبودم دلم براتون تنگیده بود.. همه نظرات رو امروز خوندم.از آمورو ممنونم که این متن که ما ها نوشته بودیم رو تایپ کرد.)
جواب یکی از نظرها::::::: دوست عزیز این خیلی خوبه که شما نهایت تلاشت رو کردی تا اسم منو بفهمی بهت تبریک میگم..ولی این اصلا برام مهم نیست...برای ما مهم نیس.آن را که حساب پاک است از محاصبه چه باک است؟؟هیچ کدوم از برو بچ پایه ابایی ندارن. ولی خدایش دلم خیلی میخواد بدونم این اسمها رو از کجا فهمیدی؟؟ سلام بروبچ گفته بودن قالبم خراب نمایش داده میشه من هم عوضش کردم آپ های که نوشتم رو حتما بخونین!!!!!!!!!!!11 اینبار جناب آقای دکتر عادل پرتویی او عاشق طبیعت است چرا که هنگام پرسیدن درس با تکه ای چوب چنار در حیاط مدرسه ، ظاهر میشود.کمربندش رو خیلی دوست داره واصلا نمیخواد به شلوارش ببنده و سرکلاس (به خصوص دخترانه ) دسنشه {توجه داشته باشید که کاملا طبیعیه!!!} خصوصیات : لاغر و مانکن خوش اخلاق ومهربان عاشق طبیعت دارای زنی زیبا با صورتی کاملا صاف!!!!!!!! عاشق تماشای مسابقه دوومیدانی به طوری که از هیچ فرصتی برای نماشای اون فروگذار نمیشه. ووقتی میبینه یکی درس نخونده فرصت رو غنیمت میشمره وبه تماشای مسابقه جذاب دوومیدانی یا بهتر بگم جبران درس نخوانی میپردازه. شما که میدونین حاج خانوم منبری مدافع حقوق بشره طی یک حرکت آرتیستی وقتی که پیش ها کلاس نداشتن رفت توی کلاس و اون شاخه ای که وصف و اوصافش رو زیاد شنیده بودن شکست. در این رابطه حاج خانوم منبری میگه : آخ نمیدونین چه مزه ای دادچون یه لحظه جای اون چوب پرتو جون رو فرض کردم که بعد از اون حرکت توهین آمیز داره تقاص پس میده. راستی بهتون گفته بودم که پرتو جون در حال گذروندن دوران آشخوریه تازشم واسه خودش یه پا آقا دکتره !!!!این پرتو جون وتتی میاد تشعشعاتی ازش ساطع میشه که کسی جرات نداره از شعاع 2فرسخیش رد شه البته به جز فاخته !! آخ که هر چی سعی میکنیم از بردن نام افراد متفرقه ای همچون احمد نیا که مثل پارازیتی طویل در متن معرفی تمام اساتید پیدا میشه جلو گیری کنیم نمیشه !!! آقای احمد نیا عاشق صدای بلیغ و شیوای آقای پرتویی اند به طوری که تا چندین هفته پس از اولین ملاقاتی که با ایشون داشتن سعی کردن از ما بعنوان موش آزمایشگاهی رایگان برای صاف کردن و تنظیم صدا شون استفاده کنن!حالا یکی نیست بگه آخه احمد... صدا.معمولا تو حموم تمرین صدا میکنن .گوش مفت گیر آوردی؟؟؟ وای وای وای نمیدونین چه فاجعه ایه؟؟؟ما بدبختا در راه علم باید چه بدبختی هایی بکشیم. حالا بخونین ببینید ما چی میکشیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!:::::::::::::::::::::!!!!!!!!!!!! از لحظه ورود براتون میگم: پس از ورود ایشون و قرائت صلوات واقدامات کاملا تشریفاتی ، کیفشو میذاره روی میز شروع میکنه :مثــــــــال؟؟؟؟ بابا، پدر بیامرز بذار این صلواته تموم شه بعد شروع کن ، حالا وسط سووال ییهو صدایی" گوش خراش" ببخشید منظورم" نواز" بود با فرکانس 18000هرتز تو گوشت میپیچه و در اون حالت شروع به ارتعاش میکنی و در همون حین پا به عالم برزخ میذاری و هفت پشتت رو ملاقات میکنی...بعد ها فهمیدیم که این موضوع از کجا آب میخوره . و فرد تاثیر گذار روی احمد نیا کسی نسیت جز مستر پرتویی !! شیطونه میگه برو به این پرتو بگو آخه خدا بگم چیکارت کنه مگه تو نمیدونی این پچه یاد میگیره و میاد تکرار میکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ولی به علت مسائل امنیتی همون تشعشعاتی که گفتم ازش ساطع میشه وواسه چشم و جان و زندگی و نمره انضباطمون ضرر دارهوآدم نمیتونه تا شعاع 2فرسخیش بره میگم شیطونه غلط میکنه اون حرف زیادی میزنه از جونت که بهتر نیست!!....... راستی این آقای پرتویی فکر کنم یکم میترسه چون هر بار که از پسرانه امد دو تا بادیگارد از این رخش های پسری راست مینه با خودش میاره ،یکی اونورش،یکی اون یکی ورش....حالا که عبدالمالک گرفتن باید بهشون (ما نه یکی از شاگردانش )بگه که دیگه با خیال راحت این دو قدم رو بیا!! خواهان روابط مسالمت آمیز بین دختران اینور و پسران اونوره!!!البته این یکی دیگه در حیطه امتیازات اداره آمارا حاج خانوم منبری (دارودسته منبریون ) نیست.ولی از منبع موثقی به نام فاخته شنیده شده... حاج خانوم منبری میگه :من درباره این یکی مورد چیزی نمیدونم.... ولی میدونم : خیلیا شبا خوابشو میبینن یا وقتی خودش رو میبینن دست و پاشونو گم میکنن، حالا اسمش رو نمیگم..... نه تو رو خدا این قدر اصرار نکنین...نه نمیگم...خیله خب میگم بابا" آغاسی" نه نه نه ببخشید منظورم" فاخته" بود. اهم ...اهم... من حرفی زدم من اسم کسی رو بردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نه نــــــــــــــــه!!شما چیزی شنیدین؟نه خب راستش این تمام اطلاعات ما راجع به مستر پرتو یا پرتویی بود برای کسب اطلاعات بیشتر به نظریات نوشته شده توسط فاخته مراجعه کنید. باتشکر از .................... تون ، خب هر چی فکر میکنم میبینم که شما کار خاصی نکردین که تشکر کنیم ولی از وقتی که گذاشتین ممنون. نظر آقای تیموریان راجع به بروبچ02 نظر آقای اصغری راجع به بروبچ 02 توجه داشته باشید توی دفتر نمره آقای اصغری یه دونه شماره ها زیاد میشه سلام ....پری هستم.قالب وبالگ رو دوباره عوض کردم. از این به بعد زود به زود قالب عوض میکنم.چون وقت زیادی ندارم چندین آباحال مونده رو دستم البته به زودی (بعد از تعطیلی مدرسه) همشون رو مینویسم در ضمن سال نو هم مبارک سلام به همه دوباره لی لی که آپ می کنه...قالب وب رو عوض کردم اگ موافق نیستید بگید که عوضش کنم...حالا بریم سر اصل مطلب...امروز امتحان عربی داشتیم خدای من. من بیچاره دیشب دوباره حالم بد بود وقتی رسیدم خونه به اجبار مامان خوابیدم و ساعت ١٠ بیدارشدم آج و واج در و دیوارو نگاه می کردم...اصلا کاملاا اینقدر حالم بد بود فراموش کرده بودم که امتحان داریم...شامم رو خوردم و تازه یادم اوم که کوه درس و عربی دارم...من بیچاره هم رفتم که این کوه عربی رو ذره ذره از جا بلند کنم(بدبخت کمرم شیکست)تا حدود ١٢:٣٠ داشتم می خوندم بعد هم رقتم که بخوابم....شاید خیلی ها بگن خوش به حالت خوابیدی...بابا خواب کوفتم شد از ترس عربی هر ساعت بیدار میشدم و آج و واج دیوارو نگاه میکردم....بلخره سر صبح بیدارشدم و رفتم ادامه ی عربی رو بخونم نظر بدین... سلام توی ادامه مطلب کلی عسک منتظر شماست!!!! تقدیم به دوستای گلم...حتما ببینید نظر هم بدید. پری دریا ها١!!!!
ادامه مطلب
ادامه مطلب
...خودم رو دعوا کردم که اخه ابله چرا باید عربیت اینقرد بد باشه؟؟ ولی به هر حال عربی تموم شد من بعد از نماز(بچه خوبی هستمااا
) دیدم یه ۴٠ دقیقه ای میتونم بخوابم
و واسه این که از ترس عربی خوابم نمی برد مجبور شدم قرآن رو بغل کنم تا با آرامش بخوابم....فکر کنم از دیشب همین ۴٠ دقیقه رو به آرامش خوابیدم(یادم باشه دفعه ی بعد زودتر قرآن بردارم) صبح با مکافات صبحانه خوردم....هرچی سعی کردم خوردنو طولش بدم که مجبور نشم برم مدرسه(اخه من همیشه اینقدر زود میرسم مدرسه که هیچکی مدرسه نیست هنوز
) هرچی لفتش دادم نشد...بازم خیلی زود رسیدم مدرسه...١٠ به ٠٧ ولی خدا رو شکر همه زود اومدن و من تنها تو کلاس نبودم...امتحان رو که دادم وبه این نتیجه رسیدم که هنوز برگه رو نداده ١ نمره اشتباه دارم...ولی مهم نیست همه ی این شختی ها اینچنان بد نبود....امیدوارم امتحان نمرم خوب بشهوووامیدوارم نمره ی همه بوبچ خوب بشهووو....من الان از وقتی رسیدم دارم با صدای بلند به اهنگ ساسی مانکن تهرانو ال آی کن گوش میدم...اگه رسیدی گوش بدید دلتون باز بشه...من دیگه برم پرورشی بخونم....راستی فلورا جونم واقعا معذرت جزوه هات دستمه امروز بعد از ظهر به دستت میرسونم گلم...ببخشید خانومی...حالا شما شاد باشید امتحان عربی دیگه تموم شد...آج خونم
ادامه مطلب
| Design By : Pars Skin |
